طرفداران آقای گلزار از خاطرات شان با ایشان می گویند:
این برگه به پیشنهاد مرضیه جان تاسیس شد.
در برگه دوستان قصد دارند که خاطراتشان را با محمدرضا گلزار برای همه طرفداران آقای گلزار تعریف کنند.می تونید خاطراتتان را در دیدگاه درج کنید.
۳۴ نظر »
RSS برای دیدگاههای این نوشته. پیگیری از سایت








دیدگاه توسط ziziijojoo — دی ۱۵, ۱۳۸۸ @ ۱۰:۱۶ ق.ظ
خب من متوجه شدم قبلا چنین اقدامی در وبلاگ ساره جون شده بود.البته نه در برگه جداگانه.
[پاسخ]
ziziijojoo پاسخ داده در دی ۱۵م, ۱۳۸۸ ۱۰:۱۸ ق.ظ:
@ziziijojoo, حالا اونایی که می خواهند خاطره تعریف کنند بسم الله…..
[پاسخ]
دیدگاه توسط ziziijojoo — دی ۱۷, ۱۳۸۸ @ ۱:۲۹ ب.ظ
با این که تا الان این برگه ۲۲ تا بازدید داشته اما کسی خاطره ای تعریف نکرده،حالا یا دوستان خاطره نداشتند یا کم لطف بودند.مرضیه و الهه جون هم که فعلا امتحان دارند والا گفتند که حتما می آیند و خاطراتشون می ذارند.
قیافه گلزار در اون موقع این جوری
بود.
گفتم خودم بسم الله بگم و براتون تعریف کنم.البته این خاطره ای که می خوام بگم درباره آقای گلزار نیست اما مربوط به ایشون هست.
من یک دوست دارم به اسم گلزار افشار که قیافه اش مخلوطی از آنجیلا جولی،هیلاری داف و جسیکا آلبا (فیلم ۴شگفت انگیز) هست.دیگه حالا خودتون ببینید که چه عسلیه!
خلاصه این دوستم با اسم اش کلی مشکل داره،چون همیشه طرفداری آقای گلزار ،عاشق اسم می شوند.
یک بار خونه قبلی گلی این ها ،یک پسری مزاحم می شد ،بعد آخرش گلی گفت بذار من جواب اینو یک بار بدم ببینم چی می گه.
خلاصه پسره زنگ زدو از گلی پرسید شما کی هستی؟
گلی هم گفت :من گلزارم،تو کی هستی؟
پسره گفت :من امین هستم.
گلی هم با تعجب گفت:کدوم امین؟
پسره هم گفت:امین حیایی.
[پاسخ]
دیدگاه توسط مینا — دی ۲۸, ۱۳۸۸ @ ۱۱:۵۶ ب.ظ
جالب بود.اوووووووووووووووووووووووووو ببینم دوستت احیانا حورالعین بهشتی نیست؟هر کدوم از اونا خوشگلن پس ببین مخلوط اونا چی میشه.منم یه دوستی دارم اونم عسله تو خیابون که را میرفت همه ناخوداگاه اونو نگاه میکردن انقدر خوشگل بود که نگو.
[پاسخ]
ziziijojoo پاسخ داده در دی ۲۹م, ۱۳۸۸ ۱۱:۲۹ ق.ظ:
@مینا, دوستم خوشگل ،اما اون جوری نیست که همه نگاهش کنند،در عوض یک دوست دارم که اسمش با تو یکی ،و هر وقت می ره تو خیابون چند نفر دنبالش هستند و همه نگاهش می کنند.
[پاسخ]
دیدگاه توسط الهه — دی ۲۹, ۱۳۸۸ @ ۱:۴۹ ب.ظ
من در تاریخ ۱۸اردبیهشت ۱۳۸۷سعادت اولین دیدار با اقای گلزاررا پیدا کردم واز این موضوع بسیار خوشحالم.اولین دیدار من با ایشان درست ساعت۱۰صبح همان۱۸بود که من به صورت خیلی خیلی اتفاقی فهمیدم محمدرضا گلزار اصفهان است و خوش بختانه روزی که من فهمیدم تازه اومده بودن و هنوز زیاد کسی خبردارنشده بود.خلاصه یک بار ساعت۷صبح رفتم که بهم گفتن اینا ساعت ۴ صبح از سر فیلمبرداری اومدن و الان خواب هستن برو ساعت ۱۱ بیا.منم ماشین اقای گلزار که اون روز*بی ام و*بود رو دیدم و مطمئن شدم که هستن.برگشتم ومجددا ساعت ۱۰برگشتم هتل تا وارد شدم همه گروه اماده بودن و بازیگران یکی یکی گریم میشدن و با اسانسور پائین میومدن.با مامانم نشستیم ومنتظر اقای گلزار ماندیم.ناگهان مادرم به من گفتند که فکر کنم اقای گلزاراومدن منم با تعجب گفتم کجان؟مامانم گفت اون اقایی که لباس سبز پوشیده و موهاشم بلنده که ناگهان متوجه شدم خود اقای گلزارهست.با مادرم همزمان از جا بلند شدیم اقای گلزار متوجه حضور ما شدند وجلو امدند و سلام کردن من گفتم ممکنه عکس بگیریم اقای گلزار گفتن چشم دوربین رو اماده کنین من میام..
من فورا دوربینم رو اماده کردم و ایشون تشریف اوردند در همان حال که کنار من برای عکس ایستاده بودن به مامانم گفتن این ها موهای خودم نیستا به خدا موهای خودم خیلی کوتاهه و با انگشت اشاره کردند و نشان دادند.مامان منم که خیلی راحت با اقای گلزار صحبت میکرد بهشون گفت بله مو کوتاه بیشتر بهتون میاد اقای گلزارهم از اینکه مادرم این قدر راحت صحبت میکنه خیلی خوشش اومده بود.خلاصه عکس رو گرفتیم و مادرم شروع کردن از من گفتن که این الهه شما رو خیلی دوست داره همه فیلم هاتون رودیده اصلا حفظ شده و…اقای گلزار در همون حالی که به حرف های مامانم گوش میکردن میگفتن عزیزمه عزیز دلمه…و در پایان هم گفتن این فیلم دوخواهر هم خوبه حتما ببینین..بعد اقای گلزار رفتن طرف دیگر من رفتم پیششون و گفتم ممکنه بازم عکس بگیریم؟گفتن حتما فقط اجازه بده من لباسمو عوض کنم و بیام و رفتن بالا و لباسشون رو عوض کردن و اومدن و یک عکس دیگه هم باهام گرفتن من گفتم ممکنه یه امضا واسم بکنین گفتن چشم اسمت چیه عزیزم؟منم اسممو گفتم …لازم به ذکره که یه نکته ای رو بگم اقای گلزار اون روز خیلی عجله داشتن و همه گروه رفتن و ایشون وخانم کریمی موند ن و دو سه نفر دیگه..اقای گلزاربا اینکه خیلی عجله داشت ولی خیلی زیبا و مردمی برخورد کردن و یادم میاد خانوم کریمی میگفتن بریم دیگه دیر شد ولی ایشون ایستادن و باز هم با من عکس گرفتند…درپایان هم خداحافظی کردند وبوق زدن و رفتند..این بود خاطره اولین دیدارمن با محمدرضا گلزار عزیز و مهربان…
[پاسخ]
دیدگاه توسط مرضیه — بهمن ۵, ۱۳۸۸ @ ۱:۳۴ ب.ظ
اخی الهه جونم خوش به حالت منم می خوام ببینمش کاشکی تا وقتی اصفهان بود اومده بودم می دیدمش تا الان این قدر حسرت نخورم
زی زی جان من رضا رو تا حالا ندیدم
[پاسخ]
الهه پاسخ داده در بهمن ۲۹م, ۱۳۸۸ ۱:۴۱ ب.ظ:
@مرضیه,
اخی مرضیه جونم …بمیرم درکت میکنم در حد جام جهانی چون منم که دیدمش بازم دارم از دلتنگی میمیرم…ان شا اله دوباره سعادت پیدا کنیم….
[پاسخ]
دیدگاه توسط ناشناس — بهمن ۱۲, ۱۳۸۸ @ ۱:۴۵ ب.ظ
[پاسخ]
دیدگاه توسط ناشناس — اسفند ۲۴, ۱۳۸۸ @ ۲:۳۳ ب.ظ
[پاسخ]
دیدگاه توسط حانیه — اسفند ۲۵, ۱۳۸۸ @ ۴:۵۶ ق.ظ
من تا حالا آقای گلزار رو از نزدیک ندیدم ولی دختر داییم سال گذشته به کنسرت حمید عسکری رفته بود،حمیدعسکری داشت غمگین ترین آهنگش رو میخوند و خیلی ها هم داشتن گریه می کردن که دختر داییم آقای گلزار رو که ردیف اول نشسته بود،دید و از فاصله خیلی دور داد زد”ممدرضا…….ممدرضا”
(دختر داییم اون زمان طرفدار آقای گلزار بود)دختر داییم می گفت یه لحظه احساس کردم که همه دارن من رو نگاه میکنن،من هم به روی خودم نیاوردمو نشستم سر جام
.گفت بنده خدا آقای گلزار نمی دونست چی کار کنه!!!!!!!!!!
[پاسخ]
دیدگاه توسط پرنیا — خرداد ۵, ۱۳۸۹ @ ۳:۲۹ ب.ظ
gtggrrtuui
[پاسخ]
دیدگاه توسط پرنیا — خرداد ۶, ۱۳۸۹ @ ۲:۵۵ ب.ظ
همه ی خاطره ها هیجان انگیز بود ممنون از این سایت جذاب وبااااااااااااااااااااااا هال
[پاسخ]
زی زی جوجو پاسخ داده در خرداد ۷م, ۱۳۸۹ ۳:۱۱ ب.ظ:
@پرنیا, مرسی عزیزم
[پاسخ]
دیدگاه توسط پرنیا — خرداد ۱۰, ۱۳۸۹ @ ۱۰:۰۹ ق.ظ
زی زی جون جوابمو نمیدی؟
[پاسخ]
زی زی جوجو پاسخ داده در خرداد ۱۲م, ۱۳۸۹ ۱۱:۳۱ ب.ظ:
@پرنیا, عزیزم اگه مشتاقی بهتره خودت به منزکلاب زنگ بزنی…….
[پاسخ]
دیدگاه توسط زی زی جوجو — خرداد ۱۲, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۴۵ ب.ظ
@پرنیا, ببین عزیزم آخه من هیچ کاری نمی تونم بکنم……..چرا خودت زنگ نمی زنی منزکلاب؟
[پاسخ]
rosha پاسخ داده در خرداد ۱۷م, ۱۳۸۹ ۴:۱۲ ب.ظ:
@زی زی جوجو,


((پرنیا بخون))
زیزی جان چرا انقدر تند با این بیچاره میحرفی وای پرنیا جان این حرفا چیه گلم انشالله ۱۲۰ سال زنده بمونی خوبز زیزی که گفت زنگ بزن منز کلاب به خدا من به جات بودم معطل نمیکردم مگه چه مشکلی داری که زنگ نمیزنی ببین تو رضا ۸۰ درصد روزا توی منز کلابه یعنی میتونی به راحتی زنگ بزنی و باهش حرف بزنی …….ترخدا معطلل نکن ………بیا اینم شماره کلاب برو زنگ بزن زووووووود!!!!
22009741
ترخدا پرنیای عزیزم هر چند میدونم خیلی دیر جواب دادم به کامنتت و شایدم زیزی قبلا بهت داده باشه شماررو و نمیدونم چرا زنگ نزدی!!!!!!!!
نمیدونم رفتی بیمارستان یا هنوز هستی در هر حال من خیلییییییییییییییییییی ناراحت و نگران شدم از کامنت عزیزم امیدوارم بیای و بخونی کامنتمو!
[پاسخ]
دیدگاه توسط rosha — خرداد ۱۷, ۱۳۸۹ @ ۴:۳۴ ب.ظ
من یه خاطره قدیمی داشتم که حوصلم سر رفته بود گفتم بیام اینجا بزارمش البته خیلیم جالبه تا حالا هم جرات نداشتم به زیزی جان و یا سمیرا تعریف کنم ولی خوب اینجا که یه مجالی هست برای گفتنه خاطرات گفتم اینم تعریف کنم!!!!!!
هاج و واج مونده بودم اخه این حرفا از این دوستم بعید بود…..که مثلا اینریختی بخوات خالی ببنده…..منم گفته باشه ببینیم چه میکنی!!!!!!بعد یه هفته گذشت و یه شماره برام اوورد من اولش خندیدم و اصلا توقع نمیکردم واقعا شماره ی ایشون باشه!!!!!!
گفتم میزارم فردا صبح……..صبح که شد دست به کار شدم وای نمیدونید چه ترسی داشتم!!!!!زنگ زدم…..واااااااااااااااااااااااااااای
یه نفر گوشیو برداشت که صداش دقیقااااااااااااااااا کپی خوده رضا بود من مطمئن شدم خودشه گفت:بله بفرمایید……
وای منه گاگولم که هول شده بودم قطع کردم……بعد وقتی قطع کردم تازه فهمیدم چیکار کردم گفتم بزار یه بار دیگه زنگ بزنم……زنگ زدم با کماله تعجب دوباره خوده رضا بود برداشت یه خورده لحنش عصبانی بود یه خورده ها نه زیاد یعنی جدیتر بود ایندفعه با صدای بلند گفت:بفرمایییییید…..وای من همونجور سیخ شده بودم…..گفتم الان تا قطع نکرده بزار حرف بزنم بعد با صدای ترسیده گفتم الو…..
بعد یه خورده ارومتر شد گفت بله بفرماید ..به خدا انقدر جدی بود واسه همین من ترسیدم اخه بگو پدر بیامرز خوب یه سلام میکردی که من نترسم….بعد وقتی گفت برفمایید گفتم بخشید اقای گلزار؟؟؟این شماره ایشونه؟

من دلم شکست گفتم بخشکی شانس الان که اینجور داره میگه خوب من نمیتونم بی ادبی کنم و بگم چرا دروغ میگی اینکه خودتی!!!!!
بعد منم مجبور شدم با اینکه تو دلم داشتم قش میکردم صداشو شنیدم ولی خیلی کفم برید از از خالی بندیش تو روز روشن چاره ای نداشتم و با کماله تعجب گفتم:((جدی!!!!شمارشونو عوض کردن 
))

من بهش زنگ زدم قشنگ جوابمو داد تازه چنتا سوالم ازش کردم !!!!!!



صدا یه پیر مرده بود که گفت شمارشونو عوض کردن
منم از اونجا بود که فهمیدم اقای سوپر استار واقعا میخواست شمارشو عوض کنه واسه همین این دروغو پیشاپیش به من گفت تا من پشته گوشی مخشو نخورم!!!!! 

خیلی وقت پیش من از یکی از دوستانم کهادعا میکرد میتونه شماره گوشی اصلی و ثابته اقای گلزارو برام گیر بیاره درخواست کردم که این کارو بکنه اگه خیلی شیره!!!!!!
بعد اون با خونسردی گفت باشه هفته ی دیگه میارم……منم تو دلم گفتم برو کشکتو بساب بابا تو شماره اونو اخه از کجا داری! بعدشم با کماله تعجب که قبول کرد بهش گفتن: مگه ۱۲۹ هه که به این اسونی شمارشو داری……اونم گفت تو کاری نداشته باش وقتی اووردم میبینی…من خودم تجربه کردم که میدونم……منم همینجوری
بعد دوستم گفت میخوای باور کن میخوای نه بگیر بنویس گم نشه….ما هم نوشتیم و با یه ذره دلخوشی تو دلم و یه ذره تردید برگشتم خونه!!!!!اولش جرات نداشتم زنگ بزنم چون مطمئن بودم اگه زنگ بزنم و صداشو بشنوم از ترس و دلهره طققققققققققققق گوشیو قطع میکنم!
بعدش فکر کننننننننننننننن با کماله تعجب با اینکه من هزار در صد مطمئن بودم که خودشه اصلا خوده خودش بود خصوصا موقعه عصبانی شدنش……اصلا من فهمیدم تابلو داره شیره میماله سرمو …….وقتی بهش گفتم گفت: نخیر خانوم شمارشو تازه عوض کرده من ازش خریدم!!!!!
فکر کننننننن دروغ تو روزه روشن اقا من که مونده بودکم پشته گوشی چی بهش بگم…….یه ذره مونده بود بهش بگم اقای گلزارررررررر! از شما بعیده بابا خوبه میشناسم صداتو سره کی داری کلاه میزاری؟؟؟؟
بعد میدونید جالب کجاس جالب اینجاس که جوابه دوستمو داده بود و اینجور سره منو شیره مالید!!!!!!
اونم با تمامه پرویی دوباره گفت بله
اقا اینجوری شد که منم ضایع رفتم خونه دوستم براش تعریف کردم یعنی دوستم فقط اینجوری بود
گفت روشا تو چقدر شومی حتما ازت خوشش نیومده که اینجور سرکارت گذاشت
منم گفتم بله دیگه وقتی زنگ میزنم مثه دیوونه ها و میگه الو قطع میکنم حتما گفته این دختره خله بزار دکش کنم!!!!!!!
هیچی دیگه خلاصه بعد از چند وقت واقعا به داداشم گفتم بیا زنگ بزن من اعصاب مصاب ندارم یکی اینجوری منو ضایع کنه
داداشمم قبول کرد و زنگ زد و گذاشت رو ایفون ….یا علی
اینم از خاطره ی بیچاره و البته شانسه بدبختر از من!!!!!
ضمیمه هم اینکه این اتفاق ماله خیلی وقت پیشه یعنی میشه ماله……فکر کنم ۴ یا ۵ سال پیش!!!!
[پاسخ]
مهشید پاسخ داده در تیر ۲۶م, ۱۳۸۹ ۱:۱۸ ب.ظ:
@rosha, اخی نازی .روشاجونم باز خوبه صداشو شنیدی بعد قطع کردی من حتی صداشم نشنیدم از این دلم میسوزه
[پاسخ]
دیدگاه توسط rosha — خرداد ۱۸, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۱۰ ب.ظ
@مریم,
جان!
[پاسخ]
سامان پاسخ داده در تیر ۹م, ۱۳۸۹ ۱:۱۳ ب.ظ:
@rosha, چرا جان خوب بگو بادمجان اسمم سامان ۰۹۳۷۷۳۶۶۶۷۶
[پاسخ]
زی زی جوجو پاسخ داده در تیر ۱۰م, ۱۳۸۹ ۵:۵۱ ب.ظ:
@سامان, فکر می کنی این جا جای خوبی برای شماره دادن؟؟؟؟؟؟
[پاسخ]
rosha پاسخ داده در تیر ۱۶م, ۱۳۸۹ ۴:۵۶ ب.ظ:
@سامان,
ادم مریض به تو میگن!
[پاسخ]
دیدگاه توسط rosha — خرداد ۱۹, ۱۳۸۹ @ ۴:۲۹ ب.ظ
@مریم,
نه مریم چرا ناراحت شدی من اخه روحیه ی خیلی حساس و اسیب پذیری دارم توقع که نداری از شندیدنه حرفای ناراحت کنندت خوشحال باشم از تعجب و ناراحتیم گفتم جان !
همین!
چرا نباید حرفاتو باور کنم اونم حرفای به این مهمی و سنگینیرو به نظرت؟؟؟؟؟؟
[پاسخ]
دیدگاه توسط rosha — خرداد ۱۹, ۱۳۸۹ @ ۴:۳۰ ب.ظ
@مریم,
هیچی مریم من فقط یه خورده ناراحت شدم!
همین!
[پاسخ]
دیدگاه توسط زی زی جوجو — خرداد ۱۹, ۱۳۸۹ @ ۹:۱۱ ب.ظ
@مریم,متاسفم اما چون کامنتاتون ربطی به این برگه نداره مجبورم پاکشون کنم.باید توی صفحه اصلی کامنت بذارید.
[پاسخ]
دیدگاه توسط مریم — خرداد ۲۰, ۱۳۸۹ @ ۱۰:۱۱ ق.ظ
من با پرنیا خا طره با یاد اقای گلزار داشیم ولی زیاد ربطی به ایشون نداره
حدودا سه سال پیش بود گه منو پرنیا ۱۷ ساله بودیم اون موقع پرنیا به هر دری میزد تا شمارشو پیدا کنه
یه روز با یه دوست قدیمی بر خورد کرد وگفت که شماره ی گلزارو میخواد اون بعد از کمی مکث گفت من شمارشو دارم وچند بارم بهش زنگ زدم پرنیا که انگار اون مو قع دنا رو بهش داده بودند بهش التماس کرد که شمارشو بده اونم از خدا خواسته قبول کرد
تا اومدیم خونه زنگش زد از بس حول شده بود به بهانهی اشتباه گرفتن قطع کرد دوباره زنگ زد وبازهم به بها نه ی اشتباه گرفتن قطع کرد
چون من بهتر از اون می تو نستم حرف بزنم این بار به من گفت که زنگ بزنم
من هم بخاطر دوستیمون زنگ زدم این بارکه حس
بود با صدای بسیار کلفتی گفت خانوم محترم شما چند باره زنگ
ابی عصبانی
میزنید وهر بارم اسم یکی رو میگید من که اون موقع وحشت
کرده بودم گوشیرو قطع کردم با صد ای کلفت شخص متوجه شدم که اون کلزار نیست سریع خونه ی دوست قدیمی رفتیم و ماجرا را براش تعریف کردیم اون که حسابی مرده بود از خنده
بعد از کلی سوال پیچ کردن اعتراف کرد که هم
میخواسته دوست پسرشو
امتحان کنه وهم مارا سر کار بذاره
[پاسخ]
مهشید پاسخ داده در تیر ۲۶م, ۱۳۸۹ ۱:۱۹ ب.ظ:
@مریم, خانم لطف کنین به اون دوست قدیمیتون بگید هیچ وقت اقای گلزارو با یه پسره بی خود مقایسه نمیکنن
[پاسخ]
دیدگاه توسط مریم — تیر ۳۰, ۱۳۸۹ @ ۸:۳۴ ق.ظ
خانوم زی زی جو جو شما هم خواهشن دید گا های منا پاک نکنین
چرا نمی زاری جوابشو بدم تا دهنشو ببنده
[پاسخ]
دیدگاه توسط زی زی جوجو — شهریور ۲۴, ۱۳۸۹ @ ۲:۳۸ ب.ظ
@, دیدگاه های شما به دلیل ارتباط نداشتن با موضوع این برگه حذف می شود.
[پاسخ]
دیدگاه توسط ? — اسفند ۲۵, ۱۳۸۹ @ ۹:۴۶ ب.ظ
من خاطره زیاد دارم ولی نه اونجور که شما فکر می کنین!!
[پاسخ]
دیدگاه توسط nima — اردیبهشت ۲۲, ۱۳۹۰ @ ۱۱:۵۳ ق.ظ
salam be bache haye khube irani man nima hastam lisanse memari man hamish be bazigari alghe man budam vali hich vaght say nakardam beram donbalesh begzarim man khili alaghe man hastam aghaye golzar ra az nazdik molaghat koanm age kasi email ieshan ro darad vasm befereste mamnoonmisham ya shomare ke beshe bahash telephoni sohbat kard mamnoon misham in emil mane ba tashakor az shoma ownima@gmail.com
[پاسخ]
دیدگاه توسط سی سی — شهریور ۱۸, ۱۳۹۰ @ ۸:۲۸ ق.ظ
خوب من همین جا با اجازه همه تعریف می کنم دیروز چه اتفاقاتی افتاد من ساعت نزدیک ۵ از فیس بوک خبرو دیدم و سریع آماده شدم رفتم سینما با مادرم بدون هیچ معکسی و بلیط ساعت ۸ گرفتم و منتزر موندم از اونجا پرسیدم گفتن گلزار میاد حتما خلاصه نشستم و نشستم و به ساعت نگاه می کردم ساعت ۷٫۳۰ شد رفتم جلوی در ورودی عکاس اومده بود مردم دوربین دست بودن هی چندتا ماشین مدل بالا میومد ما ذوق می کردیم ولی گلزار نبود ساعت ۸ شد رفتم تو سالن طبقه ۵ دلشوره داشتم که نکنه خودشونبیرونو من تو سالن یه چششم به فیلم بود یه چشمم به ساعت گهگاهی به در ورودی سالن خلاصه ناگهان چشم به کی افتاد؟؟؟ بدار شون بردیا وای داشتم دیوونه میشدم گفتم پس حتما اومده مامان چاشو بریم مامانم بزار فیلمو ببینیم وای وای چه حسی بود چراغ هاس سالن روشن شد نمی زاشتن از اون طرف بریم از انتطامات پرسیدم گلزار کجاست گفت طبقه اول جلو در وای نمی دونید پله برقی رو چطوری رفتم پایینو رسیدم به در ورودی دوربین ها فلش می زد گلزار می خواست بره سوار آسانسور شه که ناگهان…مامان گفت آقای گلزار برگشت گفت جانم وای مردم مامنم گفت دخترم خیلی طرفدار شماست به من نگاه کرد و لبخند زد بعد من زبونم بند اومده بود گفتم میشه یه امضا بدین گفت آره عزیزم بیا طبقه ۵ بهت امضا میدم بدو بدو رفتم طبقه ۵ نشسته بود روی مبل کنار ایرج قادری عکس گرفتم ازشو شلوغ بود که دست یه چسره عکس گلزار دیدم گفتم از کچا آوردین گفت خودشون میدن رفتم جلو گفتم میشه عکس بدین گفتم حتما الان میگم براتون بیارن وای داشتم می مردم بعد بلند شدنو دست ایرج قادری که حال مساعد نداشتنو گرفتن بردن تو سالن بهد گفتن ۵ دقیقه دیگه میان بیرون اومدن بعد چند نفری جلو آقای گلزار بودن که خودشون صدا زدن اون مادر عزیزم کجاست منطور مادر من بود مادرمو من رفتیم جلو اولین امضا رو به من داد و بد مامنم گفت یدونه هم برای دادشش بنویس دعئاشون نشه گلزار یه لبخند قشنگ زدو گفت حتما به چه اسمس بنویسم و اینا خلاصه بچه ها دل تو دلم نبود یه مرد بهم گفت تو که دوتا امضا گرفتی برو خوشحال باش کلی بعد کلی پسرم دورشو گرفته بودن امضا می گرفتن جای همتون خالی مادرشون و هم دیدم اگه اشتباه نکرده باشم که باهشون هم روبوسی کردن وای بجه اونقدر متواضع و خاکی بود که نگو کت شلوار آبی نفتی پوشیده بودن با پیراهن مشکی موهاشونم مثل عکسی که تاس می انداخت درست کرده بودم خیلی خوشتیپ امیدوارم خوشتون اومده باشه مرسی
[پاسخ]